محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
561
تاريخ الطبرى ( فارسي )
از قتاده روايت كردهاند كه چون حبيب به نزد رسولان رسيد گفت : « آيا براى اين كار مزدى مىخواهيد ؟ » گفتند : « نه . » گفت : « اى قوم پيرو رسولان شويد ، پيرو كسانى شويد كه هدايت يافتهاند و از شما مزد هدايت نمىخواهند . » ابن اسحاق گويد : آنگاه حبيب با بتپرستى قوم مخالفت آورد و دين خويش و عبادت پروردگار را عيان كرد و اعلام كرد كه فقط خدا سود و زيان تواند رساند و گفت : « * ( وَما لِيَ لا أَعْبُدُ الَّذِي فَطَرَنِي وَإِلَيْه تُرْجَعُونَ . أَ أَتَّخِذُ من دُونِه آلِهَةً إِنْ يُرِدْنِ الرَّحْمنُ بِضُرٍّ لا تُغْنِ عَنِّي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً وَلا يُنْقِذُونِ . إِنِّي إِذاً لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ ، إِنِّي آمَنْتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُونِ 36 : 22 - 25 ) * [ 1 ] . » يعنى : مرا چه شده كه خدايى را كه ايجادم كرده و به سوى وى باز ميرويد عبادت نكنم ، آيا جز او خدايانى بگيرم كه اگر خداى رحمان گزندى براى من خواهد شفاعتشان كارى برايم نسازد و خلاصم نكنند ، كه در اين صورت من در ضلالتى آشكارم ، ( اى پيغمبران ) من به پروردگارتان ايمان دارم ( ايمان آوردن ) مرا بشنويد . » يعنى به پروردگار شما كه كافر او شدهاند ايمان دارم و سخن من بشنويد . پس همگى همدل بر او تاختند و او را بكشتند كه زبون و بيمار بود و كسى نبود كه از او دفاع كند . ابن مسعود گويد : وى را چندان لگدمال كردند كه نايش از دبر در آمد و خداى عز و جل گفت : « ببهشت در آى » و زنده به بهشت در آمد كه آنجا روزى خورد و خدا بيمارى و غم و رنج دنيا از وى ببرد و چون به رحمت و بهشت و كرم خدا رسيد گفت : « * ( يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ بِما غَفَرَ لِي رَبِّي وَجَعَلَنِي من الْمُكْرَمِينَ 36 : 26 - 27 ) * [ 2 ] . »
--> [ 1 ] - يس 22 تا 25 [ 2 ] - يس 26 و 27